تبلیغات اینترنتیclose
طنز/سنگسار
 
 
تاریخ :  19 / 3 / 1392
نویسنده :  محمدامين كريمي نسب

بینیش انگار شکسته بود و خون زیادی از روی لبها و چانه هایش به روی زمین می ریخت  , زخم عمیقی قسمتی از صورتش را پوشانده بود ,اطراف چشمش حسابی  ورم کرده وخون آلود بود , به سختی می شد مردمک چشمانش را دید , مرد  سعی کرد صورتش را جلوتر ببرد تا بلکه بهتر بتواند مردمک چشمانش را ببیند ,چند لحظه ای خیره شد ,احساس کرد چند نفر از رو برو سنگ پرتاب می کنند و شاید باخنده هم حرفی را تکرار می کردند , بغض گلوی مرد را می فشرد  و خواست تا صورتش را نوازش کند , همینطور که دستانش را به طرف صورت زن می برد, پیش گوشش صدایی  شنید

ببخشید ... ببخشید آقا به تابلوها دست نزنید .



:: موضوعات مرتبط: حکایت/داستان,طنز, | بازدید : 270
:: برچسب‌ها: سنگسار,داستان طنز,دهنوعلامرودشت,دهنو علامرودشت,

    » ارسال نظرات


    :) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) =D> :S


    اطلاعات کاربری
    نام کاربری :
    رمز عبور :
    تکرار رمز :
    ایمیل :
    کد امنیتی : *
    كليه ي حقوق معنوي و مادي اين وبلاگ متعلق به مديريت وبلاگ مي باشد. لذاهرگونه كپي برداري وسوءاستفاده ازاين وبلاگ شرعاحرام وپيگردقانوني دارد.
    شعرای اهل حرم بازدید: 279



    [RB:Blog_And_Post_Title]